خرید بک لینک
قلمم فقط برای نوشتن نیست دلیل حال خوب من است...یک ماه بعد ساعت ۱۱ شب یک ماه دانشگاه نرفتم از خوابگاه زنگ زدن اخرترمه بیا وسایلتو ببر اتاق تحویل بدهبه بابام گفتم این ماه کلاساحضوری تشکیل نمیشه تا امتحانات چندباری رفتم اموزشگاه تا خبری از سپهر بگیرم یا نشونی از پدرمادرش ولی بی فایده بود روز آینده صبح میرم زندان شاید یه خبری گرفتم ازش غرق خاطراتم با سپهر بود و نامه سپهرو برای صدمین بار میخوندم ک نفهمیدم کی خوابم برد..نجمه نجمه با صدای سپهراز خواب پریدمچشمام ک باز کردم صدای اذانو شنیدم_ سپهر.....ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: علی صفری تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 15:35

قلمم فقط برای نوشتن نیست دلیل حال خوب من است...در زمان حاضر تولدم بود خاتمه ۲۸سالگی و اغاز۲۹سالگیفصل تازهی از زندگیمبا خودم گفتم خب چیو میخام جشن بگیرم؟اینکه یکسال دیگه هم تلاش کردم برای بهتر شدن و نشد !و هنوز تو همون مردابم...میدونی چیهاین داستان فقط برای من نیستبرای یه نسله....نسلی که هر روز دارن تلاش میکنن که فقط زنده بمونن نه اینکه زندگی کننبیشتر از اینکه به بزرگترشدنم فکر کنم به چیزایی فکر میکنم که جاموندن تو این سال هابه حرفایی ک هیچ وقت گفته نشدبه ادمایی که قرار بود تاهمیشه باشن ولی الادامه مطلب

برچسب: نویسنده: علی صفری تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 15:35

قلمم فقط برای نوشتن نیست دلیل حال خوب من است...همه چیز از ۹ سالگی آغاز شد وقتی که شعرای خیلی ساده و طنز می‌گفتم و دوستام می‌گفتنچقدر باحال کلمات رو کنار هم می‌چینیدر روز جاریم مثل اون روزاهنوزم نوشتن تنها راه برای خوب شدن حالمه با کلمه‌ها بازی می‌کنم با کلمه‌ها زندگی می‌کنم و سعی می‌کنم جوری کلماتو کنار هم بچینم که یک دنیای به‌روز خلق کنمحتی این مدت که کلافه بودم بازم دست از نوشتن برنداشتمدو تا رمان نوین نوشتم و چندتا داستان قشنگ برای بچه‌هاوتصمیم گرفتم بالاخره مسیر رویاهامم را آغاز کنمچاپ کتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: علی صفری تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 15:35

قلمم فقط برای نوشتن نیست دلیل حال خوب من است...در یک جنگلِ سبز و قشنگ، جغدِ دانایی زندگی می‌کرد که همیشه عینکِ بزرگش را به چشم داشت. اما یک روز صبح، وقتی جغد از خواب بیدار شد، هرچه گشت عینک‌اش را پیدا نکرد. او که نمی‌خواست پیشِ بقیه حیوانات اعتراف کند که بدون عینک چقدر حواس‌پرت شده، با غرور گفت: من نیازی به عینک ندارم، همه‌چیز را مثلِ کفِ دست می‌بینم! جغدِ دانا با قدم‌های محکم راه افتاد. اولین کسی که دید، خانم خرگوشه بود. جلو اوچیزی روی زمین افتاده بودجغد فکر کرد یک توتِ جنگلیِ رسیده روی زمینادامه مطلب

برچسب: نویسنده: علی صفری تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 15:35

قلمم فقط برای نوشتن نیست دلیل حال خوب من است...با مهتاب در ایستگاه اتوبوس ایستاده بودیم، منتظر واحدبالاخره اتوبوس رسید.— مرجان، چقدر پول جور کردی واسهگوشی؟— دو تومن. حالا باید ببرم ببینم چقدرهزینه‌ی تعمیرش میشه.خدا کنه زیاد نشه، وگرنه نمیتونم درستشکنم و کارم هم ازدست میره؛ تمام سفارش‌های آنلاینعرضهگاه با من هستن.مهتاب با نگاهی پر از دلسوزی گفت:— به بابا می‌گفتی؟ شاید بهت پول می‌دادکه ببری تعمیر کنی...لبخندی تلخ از سرِ بغض زدم و گفتم:«بابا؟»بابا فقط منتظرِ یه بهانه‌ست که من دیگهسر کار نرم و منادامه مطلب

برچسب: نویسنده: علی صفری تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 15:35

قلمم فقط برای نوشتن نیست دلیل حال خوب من است...یکی بود، یکی نبود. در یک جنگل بسیار سرسبز و زیبا، کلی حیوان مهربون وپرنده‌های رنگارنگ با هم زندگی می‌کردند؛از میمون و زرافه گرفته تا خرگوش، فیلو لاک‌پشت.روزهای بهاری، خورشید خانم با مهربانیبه گل‌ها می‌تابید و گل‌ها یکی‌یکی بازمی‌شدند و لبخند می‌زدند. زنبورها وپروانه‌ها از این گل به آن گل می‌پریدند،بلبل‌ها کنار رودخانه آواز می‌خواندند وماهی‌ها در آب‌های خنک شنا می‌کردند.همه چیز آرام و شاد بود… تا اینکه یکروز!آقا کلاغه با صدای بلند و قارقارکنان آمدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: علی صفری تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 15:35

قلمم فقط برای نوشتن نیست دلیل حال خوب من است...«مهتاب! برو کمک مامان، من یه لحظه لباس عوض کنم بیام.»این بار، با ملاحظه‌ی بیشتری گوشی رو رویمیز کنار تختم گذاشتم تا مبادا دوباره خرجرو دستم بذارم. سر سفره، زیر سنگینی نگاهِبابام شام خوردم و از ترس اینکه دوبارهسوال‌پیچم کنه «چرا امشب دیر اومدی؟»،زود شامم رو خوردم و به بهانه‌ی پهن کردنِلباس‌ها به حیاط پشتی رفتم.بادِ خنکِ پاییزی صورتم رو لمس کرد و تنمرو لرزاند. لباس‌ها رو روی رخت‌آویز پهنکردم و چند دقیقه‌ای به برگ‌های زرد شده‌یدرختان که یکی یکی روی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: علی صفری تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 15:35

قلمم فقط برای نوشتن نیست دلیل حال خوب من است...صدای نوتیفیکیشن‌ها مثل تگرگِ یخ و محکم به سرم می‌کوبید. تمام تنم می‌لرزیدو انگشت‌هام روی صفحه‌ی گوشی سرمی‌خورد. مهتاب ترس توی چشمهام نگاهکرد و گفت: «خوبی آبجی؟» بلافاصله گوشی را خاموش کردم و تویکیفم انداختم. اولین ایستگاه بدون حرفیپیاده شدم. کیفم را محکم توی بغلمگرفته بودم و از شدت ترس، توانِ راهرفتن نداشتم.روی نیمکتِ چوبیِ پارک نشستم. هوا سردبود ولی عرقِ سرد از تمام وجودممی‌ریخت. صدایِ کلاغ‌ها توی گوشممی‌پیچید. انگار دنیا ایستاده بود، ولیمغزِ منادامه مطلب

برچسب: نویسنده: علی صفری تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 15:35

قلمم فقط برای نوشتن نیست دلیل حال خوب من است...ساعت‌ها خیابان‌ها را پیاده طی کرده بودم. انگار شهر دور سرم می‌چرخید.جرقه ای در ذهنم زد: «شکایت می‌کنم. مگه مملکت قانون نداره؟ می‌فهمم کیبوده و به بابا ثابت می‌کنم.»بعد از کلی پرس‌وجو در کلانتری، سر ازپلیس فتا درآوردم. باهزارامید ماجرا را کهتعریف کردم، بغضم ترکید. گوشی را نشاندادم تا پیج را ببینند، اما یخ کردم. پیجیکه عکس‌های مرا پخش کرده بود، حالا بانامی دیگر («مهسا») و بدون هیچ ردی ازمن،نمایان شدافسر پلیس با خستگی نگاهی به گوشیانداخت و گفت: «دختادامه مطلب

برچسب: نویسنده: علی صفری تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 15:35

قلمم فقط برای نوشتن نیست دلیل حال خوب من است...تابستان هم بارش را بست؛ هجوم گرد و خاک و باد و خنک شدن هوا، گویایِروزهای اتمام است. و من این روزها سمتِ به‌روزی را تحویلمی‌گیرم: معلمیِ پسرِ سال‌دومی‌ام! ناگفته نماند که حدود یک ماهی است کهکم‌کم وارد این مسیر شده‌ام، هرچند هنوزرسماً کارم را شروع کار نکرده‌ام...حقیقتاً نمی‌دانم از چالش‌های «مادر-پسری» بگویم یا از دعواهای اینروزها؛یا از گریه‌های مادرمعلمی که هم بایداموزش ببیند هم اموزش بدهدیا از تنبلی‌ها و حرف‌نشنیدن‌های پسرِشیطونم؟از صدای دل‌خراشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: علی صفری تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 15:35

ساعت ۹ونیم صبح با صدای زنگ گوشی بیدار شدم شماره ناشناس با صدای خواب الود _الو _الو سلام خانم غفاری از دانشگاه تماس میگیرم _سلام بفرماید _وامی که درخواست داده بودین درست شده خواستم قبل از عید بریزن براتون شماره شبا بفرستین تشکر کرد و قطع کردم چقدر خوشحال شدم وچقدر نیاز داشتم الان که بابام شرایطش خوب نیس حداقل هزینه لباس و دانشگاهمو خودم بدم دویدم تو راهرو و داد زدم عزیز عزیز صبح بخیر عزیز تو اشپزخونه صبحونه میخورد _ چی شده اینقد سرحالی اول صبح _عزیز صبحونه

برچسب: نویسنده: علی صفری تاريخ: پنجشنبه 15 مرداد 1405 ساعت: 0:15

در جوابش لبخند زدم و قدم های اروم برداشتم که صدای کفشم کمتر شنیده بشهوارد اتاق شدیم _خانم شما بفرماین من میرسم خدمتونروی صندلی کنار در نشستماز شدت خجالت و موذب بودن و شاید هم استرس کیفم روی پام گذاشتمو محکم گرفتم و پامو تکون میدادم نگاهی به اطرافم کردمیه میزسورمه رنگ با صندلی مشکی پشت میز یه کتابخونه قهوه ای رنگ که پر بود از کتاب ک قاب های نقاشی کوچیکمیون کتاب و قاب ها هم شیشه های رنگی با گل پتوسگوشه اتاق یه بوم نقاشی نیمه کاره ک روش پوشیده بودهتو ذهنم غر میزدم اینجا چکار میکنم منقرار بود فقط اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: علی صفری تاريخ: پنجشنبه 15 مرداد 1405 ساعت: 0:15

به بهانه اوردن چایی رفتم به اشپزخونه خودمو سرگرم کردم میوه ها رو با دقت تمام دستمال میکشیدم ک وقت بیشتری رو او اشپزخونه باشم یه دفعه عمه از پشتم اومد دستش گذاشت رو شونم_نجمه جون فردا عصر میام باهم بریم خرید _نمیخام مزاحمت بشم لپمو بوسید و گفت از این حرفا نزنمارفتیم خدافظ _شام بمونیدجوابمو با لبخند داد_متین مامان پاشو بریمتا دم در رفتم باهاشون خدافظی کردم..سر میز شام ک بودیمنجمه وسایلتو نیوردی؟.چیزی دستت نبود باهم رسیدیم خونهاِاِمم .من من کردم موندم چی جواب بدم به بهانه لقمه تو دهنم کمی مکث کردمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: علی صفری تاريخ: پنجشنبه 15 مرداد 1405 ساعت: 0:15

ساعت نزدیک چهار و دم در منتظر عمه فرزانه بودمتوی کیفم نگاه میکردم ک کارتمو برداشته باشم با صدای بلند ضبط ماشین سرمو اوردم بالاخودمو شیشه ماشین نگاه می کردم ک متین شیشه رو داد پایینیه نگاه به سرتا پام کرد و سلام کردیم.واقعااستایل داغونی داشتم هرچی دم دستم بود پوشیده بودمشال سبز و مانتو کرم رنگ بلند باشلوار دمپا مشکی کیف کرم و کالج مشکیسوار شدم احوال پرسی کردیم و من سکوت کردم متین با مامانش حرف میزد ک کجا بریم خریدصدای ضبط زیاد بود اهنگ تتلو پخش میشدنه میگم برگرد نه میگم اینجا خوبه بی تونه میگم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: علی صفری تاريخ: پنجشنبه 15 مرداد 1405 ساعت: 0:15

ساعت نزدیک سه عمه اینا تازه رفتناز اخلاق خوبی ک دارن اینه خونه رو مرتب میکنن میرن گردن من نمیزارن عزیز خوابیده بابا تو اشپز خونه چایی برا خودش میریزهرفتم کنار در اشپزخونه با لحن مظلومانه_بابااا بریم سرخاک مامان_ امروز ک دوشنبس بابا _روز عیده جاش خالی بریم سر خاکشنگاهم کرد و چاییشو خورد باشه به عزیز بگو اماده بشه بریملبخندی زدم و رفتم ..آژانس گرفتیم و تو مسیربابا یه جعبه شیرینی گرفت روی بیشتر سنگ ها گل وسبزه گذاشته بودن همش اطرافم نگاه میکردم به دنبال یه نگاه اشنانگاه سپهرولی نبودقلبم لرزید بود ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: علی صفری تاريخ: پنجشنبه 15 مرداد 1405 ساعت: 0:15

صفحه بندی