با او دیوانه ی بهتری باشم❤
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:47
من نمیخواهمکسی بیاید که عقلم را سر جایش بیاورد و منطقم را بالا ببرد .. یا بگوید چگونه بخند و بپوش و ببین .. چگونه باش و نباش .. من فقط دلم میخواهد، کسی بیاید که با او دیوانهی بهتری باشم .. همین .
ساده نگذر..
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:47
روزِ هر آدمی باید با صدایِ گرفته و خواب آلودِ کسی شروع بشه .. کسی که با همه فرق داشته باشه کسی که با یک "صبح بخیر"ِ ساده، حالِ ناکوکِ آدم را کوک کنه آدمها با آن حالتِ ژولیده و پف کرده ی اولِ صبحشون،
به من نگو سیگار نکش..
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:47
به من نگو سیگار نکش.. بپرس برای کدوم دردم سیگار میکشم.. بپرس اصلا چرا سیگاری شدم؟! مطمئن باش اون موقع خودت برام کبریت میکشی.. پ.ن:پست درخواستی از طرف بهترین رفیق این روزام:)♥
عاشق که بشی:)❤
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:47
عاشق که بشی، خیلی چیزا تغییر می کنه... مثلا دیگه وقت نمی کنی، با هیچکس و هیچ چیز وقت بگزرونی جز "خودش"... مثلا وقتی می خوای با یه پسری دست بدی، یاد این میفتی که دیگه متعهدی... متعهد بودن فقط ازدواج
ته بیشعوری
-
تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 22:31
عاقبت...
-
تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 22:31
عاقبت روزی مزار سرد منمعبد دنجی برایت می شودعکس من با آخرین لبخند منشاهد شب گریه هایت میشودمیگذاری سر به روی قبر منسنگ قبرم میشود دنیای تواز تمام آنچه با هم داشتیمیاد من میماند و فردای تو
دیوونه
-
تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 22:31
یه زمانی بود که انقدر سربه سر این و اون میزاشتم..انقدر بگو بخند میکردم و انقدر به قول همه الکی شاد بودم که عاقلا در سفیه نگام میکردن و میگفتن دیوونه!!میگم یه زمانی فک نکنی خیلی وقت پیشه ها..درست تا یه
تو برنگشتی...
-
تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 22:31
اشتباه بعدی زندگیم..
-
تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 22:31
به او نگاه میکنم..چقدر قیافه اش شبیه اشتباه بعدی زندگیم است..
❤فقط خدا❤
-
تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 22:31
گفتم:خسته ام..گفتی:لا تقنطوا من رحمه الله..(از رحمت خدا ناامید نشوید)گفتم:دیگر کسی راندارم..گفتی:نحن اقرب الیه من حبل الورید..(ما از رگ گردن به انسان نزدیکتریم)گفتم:باید تا کی صبر کنم؟گفتی:و ما یدریک لعل الساعه تکون قریبا..(تو چه میدانی؟شاید موعدش نزدیک باشد)گفتم:توکل میکنم به خودت..گفتی:ان الله یحب...
گرفتار شدم..
-
تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 22:31
- من به خال لبت ای دوست گرفتار شدمچشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم- تو خودت خال لبی از چه گرفتار شدی؟تو طبیب همه ای از چه تو بیمار شدی؟
لابه لای خیابونا..
-
تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 22:31
خودم و بیشتر جمع میکنم..هوا خیلی سرده..وسط زمستون..آخر شب توی خیابون قدم میزنم..سردمه و میترسم..از تاریکی..از تنهایی..از صداهایی که میشنوم و نمیدونم توهمه یا واقعیت..لباسمم فقط یه بارونی مشکی..با اون